مهتاب شبی

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

_فریدون مشیری

۲۳ 𝐥𝐢𝐤𝐞 ۰ 𝐃𝐢𝐬𝐥𝐢𝐤𝐞
𝗧𝗵𝗲 𝘄𝗼𝗿𝗹𝗱 𝗻𝗲𝗲𝗱𝘀 𝗽𝗲𝗼𝗽𝗹𝗲 𝘄𝗵𝗼 𝗳𝗲𝗲𝗹 𝗱𝗲𝗲𝗽𝗹𝘆
𝐡𝐨𝐦𝐞𝐨𝐰𝐧𝐞𝐫𝐬