شرح وقایع؛

سلام؟
از آخرین باری که برای اینجا چیزی نوشتم خیلی می‌گذره و خیلی چیزها عوض شدن.
یه جورایی حس می‌کنم اینجا رو گرد و خاک گرفته و من باید این رد غبار رو از روش پاک کنم و این یکم برام هیجان انگیزه.می‌شه گفت یک‌جور هیجان و شور توام با دلتنگی.
آخرین باری که اینجا نوشتم تازه داشتم سال آخر دبیرستانم رو شروع می‌کردم و حالا تقریبا تو نقطه پایان ترم یک دانشگاهم قرار دارم و این که دنیا انقدر سریع می‌چرخه من رو شگفت‌‌زده میکنه.
دوست دارم بنویسم که چه گذشت و چطوری من دیگه آدمی نیستم که آخرین بار اینجا چیزی نوشته بود ولی انگار یه جورایی ازش فرار می‌کنم و نمی‌دونم چرا.
اگر بخوام مفصل از دوازدهم/سال کنکور/سال آخر دبیرستان بگم انقدر طولانی می‌شه که فکر کنم از حوصله همه خارج باشه اما در وصفش باید بگم که همزمان بدترین و جز بهترین سال‌های زندگیم بوده.
حقیقتا به شخصه من همیشه خیلی دیر از همه چیز می‌گذرم و عمیقا این گذشتن رو حس می‌کنم برای همین گذشتن از مدرسه،فضاش و آدماش -خصوصا آدماش- واقعا نه سخت بلکه عجیب بود.
البته باورش سخت بود که دیگه قرار نیست با کسایی سر یه کلاس بشینم که همزمان در بهترین و بدترین موقعیت‌های ممکن کنار هم بودیم و با هم خندیدیم و با هم گریه کردیم. و انگار هیچ چیز نمی‌تونست من رو برای این پایان آماده کنه.و این پایان یکی از تلخ‌ترین شیرین‌های زندگیم بوده و خواهد بود و خاطرات اون‌ سال و کسایی که کنارشون واقعا بزرگتر شدم رو هیچوقت فراموش نمی‌کنم چون واقعا فراموش‌نشدنین.
بله سختی‌هاش شیره وجودم رو بیرون کشید و بله هیچوقت حاضر نیستم به عقب برگردم تا دوباره تجربه کنمش ولی همچنان خاطراتش(حتی اون‌هایی که برای من با فروپاشی روانی همراه بودن)همیشه یه گوشه مخصوص از قلبم می‌مونه.
البته انکار نمی‌کنم هیچوقت دلتنگ اون استرس کشنده،بلاتکلیفی کنکور و آزمون‌های نهایی،فشار روانی و بعد هم جنگ دو هفته قبل کنکور نمی‌شم و مطمئنم همه با من هم نظرن که همه اینا یه جورایی زیادی بودن و از توان ما خارج.
با این همه کنکور گذشت و بعد جهنم بعدش که اعلام نتایج بود شروع شد و اون هم انگار می‌خواست یک جور دیگه‌ای جسم و روح ما رو به قتل برسونه.
تمام مدتی که منتظر اعلام نتایج بودم انگار در یک خلا قرارم داده بودن و نمی‌تونستم هیچکدوم از برنامه‌هایی که برای بعد از کنکورم ریخته بودم رو پیاده کنم و انگار یه مرده متحرک بودم که نمی‌دونست زندگی چیه و چه باید کرد.
و فکر کنم همون موقع‌ها بود که فکر کنم مهم‌ترین تصمیم زندگیم رو گرفتم.با خودم فکر کردم سه سال توی رشته‌ای تحصیل کردم که به جز اصلی‌ترین درسش یعنی زیست هیچ علاقه‌ دیگه‌ای به سایر دروس تخصصیش نداشتم و بعد به خودم گفتم قراره اون جهنم بی‌علاقگی و بدون عشق و شور رو تا آخر عمرم ادامه بدم؟
و بله جوابم به خودم یه "نه" بزرگ بود و فکر کنم این بهترین تصمیمی بود که توی این چندین سال اخیر در مورد خودم،زندگیم و آینده‌م گرفتم.
تصمیم گرفتم بیخیال اون سه سال تحصیل بدون علاقه بشم و راه خودم رو برم.
تصمیم گرفتم برعکس وقتی که ۱۵ ساله بودم و خانواده رو به خودم و عشقم ترجیح دادم این بار اولویتم رو خودم قرار بدم و فکر نمی‌کنم هیچوقت ازش پشیمون بشم.
و دوباره بله دلم رو زدم به دریا و رفتم سراغ چیزی که از وقتی خودم رو شناختم دوستش داشتم.اولش خیلی وحشتناک بود و باید برای همه توضیح می‌دادم و حتی فکر می‌کردم توی دانشگاه مورد نظر قبول نمی‌شم ولی بعد که نتایج اعلام شد تنها کاری که کردم این بود که بعد از سال‌ها اشک شوق بریزم و بیشتر مطمئن بشم که انتخاب درستی کردم.
پس نوشتم
"رسیدن به یه عشق قدیمی همچین حسی داره؟"
و حتی هنوز هم می‌تونم اون نشاط و جون تازه‌ای که انگار به من هدیه شد رو حس کنم چون هنوز هم دارمش.
مشاورم سال کنکور یک‌بار بهم گفت دوست دارم وقتی چند سال بعد با هم صحبت کردیم فقط یک چیز بهم بگی و اون هم این باشه: "شد". یادمه بعدش گریه کردم و اون روز کلا یکی از بدترین روزهای اون سال بود برام جوری که جز به جز رو به خاطر دارم و هنوز هم دلم می‌خواد اون دختر ۱۷ ساله ناامید رو بغل کنم و بهش بگم آرزوش براورده شده.
و کاش می‌تونستم یک جوری به منِ ۱۰-۱۲ ساله هم بگم که بالاخره شد.
می‌دونم هنوز خیلی با اون شدن فاصله دارم ولی همین که می‌دونم حداقل دارم توی راهش قدم برمی‌دارم خوشحالم می‌کنه
و من بالاخره حس می‌کنم سر جای خودم قرار گرفتم.بالاخره حس می‌کنم "آروم" گرفتم و هرکسی که پارسال این موقعِ من رو دیده بود هم بعد دیدن منِ جدید همین رو می‌گه و این دلیلیه که امکان نداره بابتش از تصمیمم پشیمون بشم.
دانشگاه به عنوان ترم یک خوب گذشت و من بابتش خوشحالم.خوشحالم که خسته و بیزار از اوضاع نیستم.دیگه توی خلا نیستم.. می‌شه گفت توی برنامه روزانه‌م یک روز خالی هم ندارم و از شنبه تا جمعه توی کلاس‌ها و ورکشاپ‌های مختلف مربوط یا نامربوط به رشته‌م هستم و عجیبه که این شلوغی آزاردهنده نیست بلکه بالاخره باعث می‌شه حس کنم من هم زنده‌م و من هم جزئی از این جریانم.
و بله همه چیز تا همین چند هفته پیش خوب بود ولی دلیلی که باعث بازگشت من و همه به بیان شد و مرگ کسایی که فقط یه زندگی بهتر می‌خواستن باعث شد نه من و بلکه همه دیگه دل و دماغ زندگی رو نداشته باشیم.
ولی یه جورایی خوشحالم که برگشتم اینجا و فکر کنم همچنان به موندن ادامه بدم چون اینجا هنوز هم یه جورایی خونه منه.
وقتی برگشتم اینجا یکم جا خوردم چون دیدم من دیگه واقعا اون آدم سابق نیستم
اسمم رو تو اینجا عوض کردم ولی اون اسم و لقب همیشه بخشی از من و این خونه می‌مونه.همه چیز اینجا یکم خاکستریه و من دیگه خاکستری نیستم پس باید عوضش کنم هرچند فعلا با شرایط و اوضاع این روزای همه ما همخونی داره.می‌خواستم آدرس سایت رو هم عوض کنم ولی یه جورایی دلم نیومد تغییرش بدم هرچند واضحا یه اثر باستانی نیست ولی می‌خوام حداقل یک چیز اینجا دست نخورده باقی مونده باشه.
و صد البته که بعد یکهو فهمیدم چقدر دلتنگ آدما و جامعه کوچیک اینجا بودم و خودم خبر نداشتم و این هم شد دلیل لبخند دوباره‌م.
و من بالاخره خونه رو پیدا کردم..نه لزوما توی اینجا ولی اینجا هم بخشی از اونه و من دیگه رها نمی‌کنمش.

در نهایت هم ممنون که این شرح وقایع رو با وجود طولانی بودنش تا انتها خوندید.
پ.ن:امیدوارم اوضاع بهتر بشه و خانواده بیان دفعه بعد بخاطر غم و اجبار دوباره دور هم جمع نشن و یه دلیل خیلی بهتر داشته باشه.

۱۰ 𝐥𝐢𝐤𝐞 ۰ 𝐃𝐢𝐬𝐥𝐢𝐤𝐞

از رندوم نوشتن ها و خوندن سرگذشت ها خوشم میاد.

و این سرگذشت جالب بود؟

سلاممم زیباااا 

تمیدونم همو می‌شناسیم یا نهه🥲💫

وای خوش برگشتییی

هنوز نخوندم پستتو کامل اولشو خوندم

برم کلشو بخونم بیام باز :>>>

 

سلام عزیزدل

خیلی ممنونم و اگر هم نمی‌شناسیم مشتاقم که آشنا بشیم

هیچ سرگذشت نا جالبی نداریم.

خوشحالم یکی این بینش رو داره

امیدوارم تو یک سری مسائل دیگه هم با من موافق باشی

*برداشتن دستمال و سطل اب

وقته تمیزکاریه*-*

البته اگه امکانش هست هر ۱۰ وقیقه یه ۵۰ دقیقه استراحت کنیم

 

بیخیال من فکر می کزدم تو از من بززگ تری😭😭

بهت فشار نمیاد اونوقت؟شوهر نقاش هم می‌خوای تازه


ای وای مگه تو چند سالته

ولی خب جدی دوران دبیرستان>>>

فضاش و دوستاش و آدماش :> 

من حتی لجن ترین فرد کلاسم(تو دبیرستان) الان به همکلاسیای دانشگاهم ترجیح میدم:") خدااا

نمی‌گم همکلاسیای دانشگاهم بدن ولی خب هنوز با یک سریاشون معذبم

از اینکه قصد موندن داری خیلی خوشحالم

ممنونم

یکم گرخیدم که هم سن هستیم.. چرا فک میکردم سه چهار سال ازم بزرگتر باشی:"

ای وای جدی؟

عه دانشجو شدی... به سلامتی :»

بله ممنونم

چقدر همگی زود بزرگ شدیم:)

زمان زود می‌گذره

جدی؟فکر می‌کردم خیلی ها این طرز تفکر رو داشته باشن.

امیدوارم همینطور باشه.تقریبا فکر میکنم همینطوره.

نه واقعا..خیلی‌ها دنبال چیزای با آب و تابن

شنیدنش خوشحالم می‌کنه

انه اگه تایم های استراحت به خوبی رعایت بشه فشار وارده کمتر میشه*^*

می تونه توی اون ۵۰ دقیقه ازم نقاشی بکشه اینطوری بیکار هم نمی مونه من بخاطر خودش میگم

 

 

۸۴

اگر شما اینطور می‌گی پس امیدوارم حتما یکیو پیدا کنی


امگ ۲ سال از من بزرگتری واقعا؟:)))

چقدر اینجا آشناست... خوشحالم توی نقطه ای ایستادی که دوستش داری.

شما هم آشنایی

خیلی ممنونم

به به ببین کی اینجاست

کی اینجاست؟

سل

اصل؟

هلیا می‌کشمت🙏🏻

who's helia

هلیا slow down🫷🏻

وای الی کاش منم معذب بودمم

پس چی هستیی

می‌بینم که به ریشه‌هات برگشتی

آخه نمی‌دونم اینجا ریشه محسوب می‌شه یا نه

اره بابا پیدا می کنم مثلا تو خوابمXDTT

ولی جدی اگه ادمشو پیدا نکنم ترجیح میدم سینکل بمونم تا اینکه صبح ها با سوال اینکه چرا بیدار شم

 

 

بیا بروی خودمون نیاریم 

من هنوز خیلی جوانم که بزرک تر باشمTT

موافقم

انتخاب خوبیه


آره منم باورم نمی‌شه ازم بزرگتری

بدم میاد ازشوننن🤣🤦🏻‍♀️

یه مشت پسر ندیده ان بخدا:")

وای اینایی که میوفتن رو پسرا جدی غیرقابل تحملن

راست میگی دیگه ریشه‌تر از این میشه دیسکورد

اونجام خیلی آدمای جالبی نداشت که بخوام به برگشتش فکر کنم

دختره یه اقای نجاتیان اقای نجاتیانی میکنه که بیا و ببین🤣🤦🏻‍♀️

لابد صداشم نازک می‌کنه

دقیقا:") 

همشم میگه من تایپم یکی مثل اقای نجاتیان عه حیففف ازم کوچیکتره

پدوفیله؟

سلاممم به تو دختر زیبا ~ که هستی درخشنده تو این دنیا😔🎤😎* شعر دلی - یهویی *

منی که با خوندن پستت اونم بعد چند سال با محتوای جدید دهنم وا مونده ...یعنی انگده🤏 بودی الان لوبیا سبزه شدی ؟🥲 واییی 🥹

+ منی که کنجکاوم بدونم چه رشته دانشگاهی ای رفتی و آرزوت چی بوده که تونستی پا به اون دنیا بزاری وقتی تجربی رو رها کردی *^*

++ منی که باورم نمیشه هنوز بزرگ تر ازت بودم "-" .... * وی در افق محو می‌شود * منم وقتی به خود قبل و رفتار هام نگاه می کنم می بینم چقدر تغییر رفتار بوده تعجب می کنم که چقدر زود گذشت و چقدر تحولات  شکل گرفته😂

+++ خیلی خوبه که می بینم دست به قلم میشید 💖 تسلی بخشه

به به چه شعر دلی خوشگلی


وای آره اندازه عدس بودم ولی بزرگ شدم خداروشکر

هنرهای نمایشی می‌خونم الان و حس می‌کنم افتادم تو سطل عسل

ای وای جدی ازم بزرگتری؟؟
زمان جدی خیلی زود می‌گذره

آره حس می‌کنم باید بالاخره یه روزی برمی‌گشتم بهش

دهنت سرویس :")🤣

دیگه حقیقت تلخه

اوووووه النا به کی شید میدی😼

یکی که توهم زده بود باباش ایلان ماسکه

جیشمممم

ریخت؟

یکی که تم و قالبشو عوض نکرده

متاسفانه همه چیزش رو فراموش کردم

یه پست بذار اگه کسی کانفیگ و پروکسی داره بفرسته

فردا یه چیزی میذارم تو اون کامنت بذار بگو

کسکش فردا چیه اصلا خودم میرم گیر میارم بهتم نمیدم بشین اینجا با بیانیای ارزشی خوش باش👎👎👎👎👎

وای نه لطفا🙏🏻

جدی؟ خیلیم متاسف بنظر نمیای

نه معنای واقعی کلمه متاسف نیستم

تقریبا

الان که ورق و مرور میکنم میبینم سال جالبی نبود .

و چقدر در حق جامعه متحصل اینجا سختی شد ..

واقعا سال طاقت‌فرسا و پر فشاری بود

خوشحالم برات که بعد همه ی سختیا ب اون چیزی ک میخواستی رسیدی .. 

ممنونم

بله بله 

منم امسال کنکوری بودم و الان دانشجو:" 

زود بزرگ شدیم

اعلام حضور بعد مدت ها"

ببینید کیاا اینجااااااان نیتسمیبنی

به به

یکی اینجا قشنگ ترین تصمیم زندگیشو گرفته و منم بهش افتخارمیکنمم :>

ای بابا نفرمایید🫷🏻

#مهدیس

*زدن پس کلت

چطوری خوشگله؟

#جوجهه فسقلیی

وایییی یزیدد چرا میزنییی

خوبم عزیزمم خودت چطوری؟

دنیا دنیا بهت افتخار می‌کنم نازنینم💞

همین که شما بهم افتخار کنی برام کافیه خوشگل‌خانوم💕

هنر های نمایشی ؟ "-" اولین باره اسم این رشته رو می شنوم مربوط به تاثر هست یا هنر ؟

چرا سطل عسل xD ؟؟؟

 

اگه خدا بخواد بلهههه😔

بله در مورد تئاتر و فیلم و سینما و درامه

کنایه از خوشبختی زیاد بود

چقدر؟

پس خیلی باحاله کلی فعالیت فیزیکی داره ! 😂

پس جزو دسته ی خبر خوب های روزگار لحاظ میشه برات 🌸

 

نمیدونم چقدر اختلافمون لحاظ میشه اما تو بیوی وبم نوشتم متولد چه سالی هستم تا حساب کنی عزیزم ولی فکر کنم ۴ سال یا ۵ سال اختلاف باشه ولی فکر نکنم زیاد سن مهم باشه 🫠

فعلا که نه راستش

بله واقعا

تقریبا همون ۵ سال
آره واقعا سن مهم نیست تو این دوره و زمونه

مگه چه درس هایی داری میگذرونی که باهاش هنوز ارتباط برقرار نتونستی بکنی ؟ باید الان  تئوری بیشتر بخونید؟

 

پیر شدم 😔😂 ولی خوب زیاد سن برام ملاک نیست برای همین میگم راحت باید بود و سخت نگرفت تو این زمینه ~ 

ارتباط که برقرار کردم ولی متاسفانه ترم یک کلا دوتا درس تخصصی داشتیم که واقعا بهمون مربوط باشه که من به شخصه عمیقا عاشقشون بودم و فعلا تئوریه همه چیز


سن "واقعا" یه عدده

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
𝗧𝗵𝗲 𝘄𝗼𝗿𝗹𝗱 𝗻𝗲𝗲𝗱𝘀 𝗽𝗲𝗼𝗽𝗹𝗲 𝘄𝗵𝗼 𝗳𝗲𝗲𝗹 𝗱𝗲𝗲𝗽𝗹𝘆
𝐡𝐨𝐦𝐞𝐨𝐰𝐧𝐞𝐫𝐬