چه می‌شه کرد؟

𝐌𝐨𝐫𝐞 ۷ 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐞𝐧𝐭𝐬 ۷ 𝐋𝐢𝐤𝐞 ۴ 𝐃𝐢𝐬𝐥𝐢𝐤𝐞

شرح وقایع؛

سلام؟
از آخرین باری که برای اینجا چیزی نوشتم خیلی می‌گذره و خیلی چیزها عوض شدن.
یه جورایی حس می‌کنم اینجا رو گرد و خاک گرفته و من باید این رد غبار رو از روش پاک کنم و این یکم برام هیجان انگیزه.می‌شه گفت یک‌جور هیجان و شور توام با دلتنگی.

𝐌𝐨𝐫𝐞 ۴۲ 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐞𝐧𝐭𝐬 ۱۰ 𝐋𝐢𝐤𝐞 ۰ 𝐃𝐢𝐬𝐥𝐢𝐤𝐞

لحظاتِ بدون شادی لحظه‌ای.

دیگه از دویدن خسته شدم
اما اصلا دویدم؟حتی نمی‌دونم از چی خسته‌م
حتی نمی‌دونم برای چی نفس می‌کشم
گفت حق ندارم برای مدت طولانی ناراحت باشم
چون اگر اینطور باشه ضعیف بودنه مگه نه؟

𝐌𝐨𝐫𝐞 ۵ 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐞𝐧𝐭𝐬 ۵ 𝐋𝐢𝐤𝐞 ۱ 𝐃𝐢𝐬𝐥𝐢𝐤𝐞

کاش هیچوقت وجود نداشتن.

وقتی برای خودم ندارم
دوباره زیر چشم‌هام گود افتاده و دوباره همون چرخه قبلی شروع شده و مثل همیشه ادامه پیدا می‌کنه.
اما حتی نمی‌دونم چطور باید توصیفش کنم.
انگار همیشه یه چیزی کمه و یه جای کار می‌لنگه.
انگار ته این دویدن رسیدنی نیست.

𝐌𝐨𝐫𝐞 ۳ 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐞𝐧𝐭𝐬 ۹ 𝐋𝐢𝐤𝐞 ۲ 𝐃𝐢𝐬𝐥𝐢𝐤𝐞

نوشته‌های نیمه شبی.

می‌دونم که نمی‌تونم سرزنشت کنم.
همین الان دست از سرزنش کردنت برداشتم اما نمی‌دونم شاید فردا یا همین نیم ساعت دیگه دوباره تورو مقصر بدونم
دوباره مثل تابستون خواب از چشم‌هام فرار می‌کنه و این بار به نوشتن پناه آوردم.
و دوباره می‌دونم که قراره نوشته‌هام هیچ انسجامی نداشته باشن
شاید تو هم حق داشتی و حفره قلبت با هیچ گرما و نوری پر نمی‌شد
هرچی که بود امیدوارم اون حفره بزرگتر نشده باشه
هرچی که بود امیدوارم دیگه تا اون حد ناراحت و مستاصل نباشی
هرچی که بود گذشته و تموم شده
پس فکر کنم فقط باید سعی کنم بخوابم و دوباره به مقصر دونستنت ادامه بدم
اینجوری راحت‌تر می‌گذره.

۶ 𝐋𝐢𝐤𝐞 ۱ 𝐃𝐢𝐬𝐥𝐢𝐤𝐞

دایره‌های ناامیدی

هیچ کاری نمی‌توانم بکنم، روی تخت خسته و کوفته افتاده‌ام، ساعت به ساعت افکارم می‌گردند، می‌گردند در همان ژ، حوصله‌ام به سر رفته، هستی خودم مرا به شگفت انداخته چقدر تلخ و ترسناک است هنگامی که آدم هستی خودش را حس می‌کند.

زنده به گور – صادق هدایت

۱ 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐞𝐧𝐭𝐬 ۸ 𝐋𝐢𝐤𝐞 ۰ 𝐃𝐢𝐬𝐥𝐢𝐤𝐞

همیشگی‌ترین همراه من!

دوباره خوابت رو دیدم که از دور سمتم می‌دویدی. 
سمت من؟مطمئن نیستم. 
از آخرین باری که برای من قدم برمی‌داشتی خیلی گذشته. 
مه جلوی دیدم رو گرفته بود ولی من باز هم تلاش می‌کردم ببینمت 
تلاش میکردم حرف بزنم و صدام رو بشنوی 
ولی تو نمی‌شنیدی. 
 شاید هم نمی‌خواستی بشنوی.
با این وجود من دوباره و دوباره سعی می‌کردم جلوتر بیام و دست های سردت رو بگیرم اما تو مدام دورتر و دورتر می‌شدی. 
دلم می‌خواست فریاد بزنم که چقدر دلتنگتم ولی انگار چیزی جلوی دهانم رو گرفته بود 
انگار رشته‌هایی نامرئی به زمین میخکوبم کرده بودن 

کی می‌دونست؟اون رشته ها چی بودن جز غرور مسخره‌م؟

𝐌𝐨𝐫𝐞 ۹ 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐞𝐧𝐭𝐬 ۴ 𝐋𝐢𝐤𝐞 ۰ 𝐃𝐢𝐬𝐥𝐢𝐤𝐞

ترکیب دلتنگی و قتل.

𝐌𝐨𝐫𝐞 ۳۱ 𝐂𝐨𝐦𝐦𝐞𝐧𝐭𝐬 ۶ 𝐋𝐢𝐤𝐞 ۰ 𝐃𝐢𝐬𝐥𝐢𝐤𝐞
𝗧𝗵𝗲 𝘄𝗼𝗿𝗹𝗱 𝗻𝗲𝗲𝗱𝘀 𝗽𝗲𝗼𝗽𝗹𝗲 𝘄𝗵𝗼 𝗳𝗲𝗲𝗹 𝗱𝗲𝗲𝗽𝗹𝘆
𝐡𝐨𝐦𝐞𝐨𝐰𝐧𝐞𝐫𝐬